![]() |
![]() |
|
| لحظه هایی که می گذرند و ما به سادگی از آنها عبور می کنیم |
|
سلام...این عکس ها مربوط به سفر سیستان و بلوچستان شهر سراوان میشه.که در نزدیکی مرز پاکستانه. سفرمون با استرس شروع شد! چون بار اولی بود که حتی به این استان میرفتم و زیاد با اونجا آشنا نبودم. تو این مدت روستاهای مرزی زیادی رفتیم و سر زدیم ومنم تقریبا تونستم عکاسی کنم! شغل 90% مردم شهر و رستاهای این اطراف قاچاق سوخت بود و 95% جمعیت مردم سنی بودن! بیشتر مردم اونجا در فقر و کمبود امکانات زندگی می کنند.
از آنجایی که خانم ها خیلی ارادت دارند به دوربین با دیدن ما خودشونو مخفی کردن! برگ های سبز هم که اونجا افتاده برگهای درخت خرماست که به عنوان جارو ازشون استفاده می کنن (عکس هایی که در این پست میذارم بیشتر مربوط به روستاهای هنگ مرزی میشه) روستای اسکان نمونه ای از روستاهای مرزی است که همه مردم این روستا قاچاق سوخت شغل اصلیشون بود و نبود حمایت دولت رو عامل اصلی روی آوردن مردم به این شغل می دونن!
به دلیل نا امن بودن منطقه،هر روستایی که می رفتیم 10،20 دقیقه بیشتر فرصت نداشتم برای عکاسی. داخل روستا هم هر جا که می خواستیم بریم یه نفر با اسلحه همراهمون میومد. تو این مدت 37 روز فقط 2 روز رو همراه گروه به روستاهای مرزی رفتم چون بردن سرباز به ماموریت ممنوع بود و فقط با اسرارو حمایت سرهنگمون من و بردن! در یکی از این ماموریتها جایی واسه من نبود و من عقب ماشین بین 2 تا جعبه گذاشتن که فقط جا برای دراز کشیدن بود و به سختی می شد بشینی
در یکی از روستاها مردم روستا و مولوی اون روستا برای خوش امد گویی در مسجدی جمع شدن که بالای سرشون این جمله نوشته شده بود!چون من بار اولی که همچین جایی اونم مسجد سونی ها می رفتم واسم جالب بود!!! توی این جمع و البته بیشتر مردم روستا کمتر کسی بود که ریش به این بلندی نداشته باشه حتی جوون هاشون
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/12ساعت 12:47 توسط صادق ذباح |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و اینک که لحظه ها و ثانیه ها یک به یک از پس هم گذر میکنند خوشا آن چشمی که آنان را درک کند ودر عین ادراک به ثبت بپردازد. تا ببینند و بدانند آنان که نمی بینند .....
|
| پیوندهای روزانه |
|
پروفایل من در عکاسی.کام آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|